کلنجار

خرده اظهارات سروش ترابی درباره ی مافیها

۲

۱۲ ۲م, ۱۳۸۸

حاجی اسمی بود که یکبار، از سر شوخی روی او گذاشته بود. لقبش به همه چیز می خورد به غیر از “حاجی”! بعد ها “حاجی” چند بار جدی و هزاران بار شوخی از او خواسته بود که دیگر به این اسم صدایش نزند. ولی انگار نمی توانست اسم واقعی اش را همه جا ادا کند. شاید پیش در و همسایه اکراه داشت اسمش را ببرد.
کسی را یافته بود تا برایش بنویسد. تا برایش از دلتنگی ها و گرفتگی هایش بگوید. پیش “حاجی” می توانست بغضش را کتمان نکند و بی پرده گریه کند. هرچند اولین بار خجالت کشید از اینکه اشک هایش را کسی ببیند، ولی آرام آرام انگار عادت شد. هر بار فیلش یاد هندوستان می کرد، ساعتی با هم بودن و … . صحبت کردن پیش او مثل سوپاپی بود که از سقوط ناگهانی روحی اش جلوگیری می کرد. بر خلاف آن روز ها دیگر این طور نبود که فنرش جمع شود و ناگهان سر کسی در رود. دائم پیش حاجی پر و خالی میشد.


ایراندخت

دلمان تنگ شده بود برای اینکه شهروند امروز به دست بگیریم و در برخورد اول فقط ورق بزنیم، از جایی شروع کنیم و ساعت ها در یک مجله ی واقعی کنکاش کنیم. اوایل – قبل از اینکه اوج بگیرد – دو هفته یکبار می خریدم که بتوانم بخوانمش. در این اواخر دائمی شده بود، تقریباً هر هفته می خریدم.

من دو شماره ی ابتدایی ایراندخت (به سردبیری محمد قوچانی) را ندیدم. ولی وقتی از قشون کشی قوچانی به ایراندخت باخبر شدم، تقریباً می دانستم با چه نشریه ای روبرو خواهم شد. تلفیقی از شهروند امروز و اعتماد ملی. حتی صفحه آراییش هم چیزی بین آن دو است. گیرم این بار به جای “داستان شیخ و سید”، “خاتمی بیاید یا نیاید”، “عبدا… نوری بیاید یا نیاید” و …. ، “تلاش برای میانجی گری” می بینیم.

ببینیم تیم قوچانی چگونه می توانند از پس این جو برآیند. با اینکه آنها این بار فتیله را تا حد امکان پایین کشیده اند، کمی نگرانم. با آرزوی سلامتی برای نشریه ی جدیدشان، امیدوارم مقصد بعدی را زود تر در نظر بگیرند!


۱

۱۱ ۲م, ۱۳۸۸

پدر و مادرش همان جا در روستا مانده بودند. به دلایلی – که همیشه از بازگو کردنشان پرهیز داشت – هرگر سراغی از آنها نمی گرفت. شاید ترجیح می داد مرده باشند. نفرتش به حدی بود که در این سال ها حاضر نشده بود پا به آن آبادی بگذارد. حتی صمیمی ترین دوستانش هم دلیل این لجاجت را نمی نفمیدند. فقط حاجی بود که درکش می کرد. او را خوب می شناخت.

خواهر و برادرش را سال ها پیش، در حادثه ای هولناک از دست داده بود. هر وقت یاد آن روز ها می افتاد، سیلاب اشک بود که چهره اش را می پوشاند. قبل از آن را به خوبی به یاد می آورد. همه در کنار هم بودند؛ خوش و خرم. گیرم هرازگاهی با پدر و مادرشان جر و بحثی می کردند. در هر خانواده ای طبیعی بود. ولی از آن زمان به بعد همه چیز تغییر کرد. فحشی حواله ی روزگار کرد و با خاطرهایی دلهره آور – و به زعم آن روز های خودش هیجان زا – تن خواهر و برادرش را بدرود گفت. پایان زندگی در خانواده ی پدری، برای نوجوانی اخمو کمی زود بود. همان روز قسم خورد دیگر به پدرش نگاه هم نکند.

حاجی گوشه ی یک بازار قدیمی و از رونق افتاده، دخمه ای داشت. در ازای پول ناچیزی مثلاً به او اجاره داده بود. هرچند عملاً کرایه ای پرداخت نمی کرد و حاجی همان قدر راضی بود که عصر به عصر کنارش بشیند و از خاطرات روز های سختش بگوید. همان طور که تعریف می کرد، لاالله الا الله بود که بر زبان حاجی جاری می شد. حاجی، جنس زخم او را می دانست.


دوباره سلام

۱۰ ۲۵م, ۱۳۸۸

اول از همه باید تشکر و عذرخواهی کنم از دوستانی که این مدت، رونق وبلاگ من را حفظ کردند. دیشب آمار بازدیدکنندگان وبلاگ را مرور می کردم، دیدم چقدر در برابر عده ای شرمنده ام. سعی می کنم خوبی شان راتا حدی جبران کنم.

درباره ی اینکه چرا مدتی است در این خانه ی متروکه چیزی ننوشته ام، حرفی برای گفتن ندارم. البته می شود چندین صفحه دلیل و برهان آورد، ولی باور کنید همه اش توجیه خواهد بود! نه خسته بودم، نه صحبت غیر قابل انتشاری داشتم… هیچ چیز. چندین بار هم مطالبی را نصفه و نیمه برای پست در وبلاگ نوشتم، که هیچ کدامشان به پایان نرسیدند. لطفاً خدا را شاکر باشید که قرار است چرخه ی این وبلاگ دوباره بچرخد. البته چرخیدنش مشروط است به رایزنی های من.

چند هفته ای دنبال فضایی بودم برای بیان احوالاتم. که شکر خدا هرچه گشتم چیزی یافت نشد. مسلماً دلیل ناتوانی من برای دست یافتن به آهنگ مورد علاقه، آشنایی حداقلی با داستان نویسی بود. شاید اگر خیلی بیشتر از این می دانستم، برای نوشتن به آن درماندگی دچار نمی شدم. گذشت و مدتی بعد راهی به ذهنم رسید. قرار گذاشتم نویسندگان این وبلاگ را به دو نفر افزایش دهم. شاید اگر تفکری جدید به این خانه بیاید، تغییرات مورد نظر من اعمال شود.

مشکل اینجاست که من دقیقاً نمی دانم آن نویسنده ی خوشبخت (!) شخصیتی حقیقی دارد یا مجازی. نمی دانم صدایی متفاوت در درون من است که شنیده می شود، یا کالبدی کاملاً مستقل که توانایی فکر کردن را دارد و می تواند بدون “کلنجار” باندیشد. قول می دهم بعد از اینکه شناخت من از او کامل شد و فهمیدم که او کیست – اصلاً وجود خارجی دارد یا نه – وارد رایزنی شوم. می خواهم یک قرارداد موقتی ِ کوتاه مدت با او امضا کنم، که در صورت توافق طرفین، بعداً برای دوره های بلند تر تمدید شود.

وای اگر آنچه در سر دارم، پیاذه شود! چند روزی، یا شاید چند ساعتی به من مهلت بدهید، با دست پر برمی گردم.


اواسط تابستان امسال، وقتی فضا کمی آرام شده بود سه چهار روزی را در خدمت یک شرکت بازرسی بودم. قبل از شروع فکر کردم این کاری که آنها نیاز به داوطلبش دارند لااقل کمی با “آمار” در ارتباط است. قرارداد را قبل از اینکه دقیقاً متوجه شوم امضا کردم. بند بندش طوری بود که نمی شد زیاد از آن سر در آورد. کسی می توانست مفهوم کلماتش را بفهمد که قبلاً در خم و چم کار قرار گرفته باشد. من که “کار اولی” بودم، بدون توجه به مفاد قرارداد آن را پذیرفتم. خوشحال بودم که بالاخره… بعله!

ولی آن کار فقط پرسشگری بود. باید به سراغ خودرو هایی می رفتم که عمرشان کمتر از پانزده ماه باشد و پرسشنامه را به صاحب ماشین می دادم. آن شرکت بازرسی با کارخانه های خودروسازی داخلی طرف قرارداد بود و ظاهراً ضمانت نامه ها همه پانزده ماهه صادر می شوند. تشخیص عمر خودرو ها زیاد آسان نبود.

روز اول تعدادی از کارواش های سطح شهر را گز کردم. ولی پس از چند ساعت پرسه زدن در شهر فقط سه فرم پر کرده بودم. وقتی حالم حسابی گرفته شد که توصیه ی منشی در ذهنم مرور شد. او گفته بود هرکس باید در هر هفته حداقل صد فرم تحویل دهد و در غیر این صورت عذرش خواسته می شود. طبیعتاً سه فرم در روز اول اصلاً نمی توانست امیدوار کننده باشد. تصمیم گرفتم از فردا صبح در یک پمپ گاز مستقر شوم و آنجا فرم ها را پر کنم. که فکر خوبی بود و توانستم با سه روز بعد از ظهر (کامل) صد فرم را تکمیل کنم. هرچند روز دوم به این نتیجه رسیدم که این کار به درد من نمی خورد و هیچ دلیلی ندارد یک دانشجوی آمار این کار را بهتر از بقیه انجام دهد. جالب اینکه وقتی تقاضا نامه را پر می کردم قسمت هایی داشت که مربوط به سوابق کاری می شد و من جلوی همه ی آنها خط تیره گذاشتم، با این حا آنها من را – میان آن همه تقاضا – تأیید کرده بودند. به نظرم تنها امتیاز من نسبت به رقبا رشته ی تحصیلی بود. من که در روز معارفه از اینکه توانسته ام کاری مرتبط با رشته ام پیدا کنم خوشحال بودم، بعد از ظهر روز دوم در پمپ گاز به خودم بد و بیراه می گفتم و طلب مغفرت داشتم. ساعت ها معطل شدن و سرپا ایستادن و تحویل دادن خنده ای تصنعی به ملت برایم دشوار بود. یعنی آنها نمی دانستند که یک آدم حراف پر حوصله بهتر از یک دانشجوی آمار از پس این کار بر می آید؟ دلخراش ترین قسمت کار آنجا بود که عده ای من را نماینده ی کمپانی تصور می کردند و انگار که می خواهند سازنده ی ماشین ها را تنبیه کنند، با عصبانیت صحبت می کردند. و در مواقعی من می شدم سنگ صبور آنها. چقدر دلخراش!

تنها بندی از قرار داد که فهمیده بودمش و منشی هم آن را بازگو کرد این بود که پرسشگر باید دو هفته قبل از زمانی که دیگر قصد ادامه ی همکاری ندارد، برای پایان قرارداد به شرکت درخواست دهد. و معنی اش این بود که من باید حداقل دو هفته ی دیگر پرسشگری می کردم. برایم محال بود. از طرف دیگر اصلاً دلم نمی خواست آن چهار روز را به رایگان انجام داده باشم. فرم ها را برداشتم و به شرکت رفتم. به آنها گفتم که دیگر نمی خواهم همکاری کنم. و پرسیدم چه توصیه ای به من می کنید؛ که همین حالا فرم ها را تحویل بدهم یا درخواستی بنویسم و دو هفته ی دیگر همکاری کنم. منشی با دفتر تهران تماس گرفت و وقتی مطمئن شد گفت آن بند از قرارداد (که قطع همکاری دو هفته زودتر اعلام شود) در مورد من صادق نیست. چون تا آن زمان به طور آزمایشی کار می کرده ام. منشی گفت حدود یک ماه دیگر پول به حسابم واریز خواهد شد. شاد و خوشحال، انگار که باری از دوشم برداشته شده باشد، به خانه آمدم.

بیش از یک ماه بعد تماس گرفتم و گفتم چرا پول را واریز نکرده اید. منشی جواب داد «از تهران گفته اند حداقل تعداد فرم برای واریز پول به حساب باید دویست عدد باشد… کاری از دست من ساخته نیست». و در جواب سؤال دیگرم که گفتم پس تکلیف آن صد فرم چه می شود گفت هیچی! یقین دارم از پشت تلفن انگشت شست دست راستش را بالا گرفته بود. من تسلیم شده بودم. هیچ راهی باقی نمانده بود.

همان روز کتابی را دیدم و خیلی دلم می خواست آن را همان موقع بخرم. و پولی در جیب نداشتم. تصمیم گرفتم به آن شرکت زنگ بزنم و تهدیدشان کنم. صبح روز بعد گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی شرکت را گرفتم. دوباره سراغ پول را گرفتم و وقتی منشی دوباره همان جواب را داد (و من مطمئن بودم دوباره انگشت شست دست راستش را بالا گرفته) گفتم «من خبرنگارم ها! می توانم این رفتار شما را بلافاصله در روزنامه های صبح مخابره کنم. این اعتبار شما را تهدید خواهد کرد». منشی در حالی که انگشتش را پایین می آورد گفت باید با تهران صحبت کند و قول داد خبرش را بدهد. به انتظار نشستم.

حدود دو هفته بعد تماس گرفتند و گفتند بیا پولت را بگیر! این بار من از پشت خط، انگشتم را بالا برده بودم. ظهر همان روز – با انگشت بالا – سوار تاکسی شدم و به شرکت رفتم. پول را گرفتم و رسیدش را امضا کردم و برگشتم. حیف که آن کتاب را چند روز پیش خریده بودم، اگر نه با همان حالت (انگشت بالا) به کتاب فروشی می رفتم و می خریدمش.

اینجا یاد می گیریم که چگونه تهدید کنیم و چگونه در برابر تهدید عکس العمل نشان دهیم. شاید اگر آن منشی قبلاً چندین بار تهدید شده بود، در برابر تهدید من کمی مقاومت می کرد و احتمالاً بلافاصله با تهران صحبت نمی کرد. می گویند از هر دست که بدهی، از همان دست پس می گیری. و کسی که تهدید می کند، تهدید هم می شود. از فردا باید گوش به زنگ باشم!


آنهایی که حتی چند روزی طعم زندان را چشیده اند، در نوشته هایشان گفته اند وقتی از آن جهنم بیرون می آیی انتظار داری شهری منتظرت باشد. انتظار داری کارهای همه لنگ مانده باشد و مردمان برایت فرش قرمز پهن کرده باشند. که آن “نقشی” که در شهر برای خودت تعریف کرده بودی فقط با وجود تو رنگ و لعاب داشته باشد. ولی این طور نبوده. چرخه، بی تو هم می چرخد!

تا چندی پیش که عمده وقتم را در فضای مجازی می گذراندم و خواندن مطالب وبلاگ های مختلف به طور کلی ذهن خسته ام را مشغول می کرد، همین که پا به کوجه می گذاشتم، انگار که قبلاً در زندانی بوده ام و شهر به طریق خودش اداره می شود. گاهی شک می کردم به اینکه این شهر من باشد. کسی منتظر بودن یا نبودن من نبود. چرخه ی شهر، بی من انگار بهتر می چرخید.

مدتی است دسترسی آسانی به اینترنت ندارم. امروز که پس از مدتی وبلاگ های دوستانم را باز می کردم، دیدم فضای مجازی اصلاً متوجه غیبت من نشده! انگار نه انگار. این بار جای شهر و زندان عوض شده بود و من در نقش آن زندانی، در و دیوار وبلاگستان فارسی را هاج و واج نگاه می کردم. چرخه ی اینجا هم بی من خوب می چرخد.
می توان گفت زندان برای کسانی که کاری به اینترنت ندارند شهر است و برای این طرفی ها صفحه ی مانیتور. عده ای آنجا زندانی اند و عده ای اینجا. به نظرم زندانی بودن در شهر راحت تر است.


پی نوشت: پسری بود سرخوش. به خیال خودش طبع شعری داشت. گاه چیزهایی به نظم می نوشت. قبل از اینکه به امتحان کنکور برسد شعری از احمد شاملو خواند و لرزید. خودش را نفرین می کرد: آخر بچه جان، هر چیزی حرمتی دارد. تو را چه به شعر! دوباره آن شعر شالو را بخوان تا بفهمی این جامه بر تنت زار می زند. برای این حرف ها هنوز کوچکی عزیز.

ناراحت بود. تمام آنچه را قبلاً نوشته بود سر به نیست کرد.

آن پسر این روز ها در نثر وسواسی شده. این وسواس این بار آنقدر نبود که دوباره به توبه وادارش کند! فقط گاهی به بهتر شدنش کمک می کند و گاهی باعث افت شدید در نوشته هایش می شود. عذرش را بپذیرید… این نیز بگذرد.

 


امروز روز انتخاب واحد درسی ما بود. روال بر این است که چهار روز را مشخص می کنند که به ترتیب ورودی به دانشگاه، یعنی ابتدا سال بالایی ها و همین جور تا پایین، فلان روز به وبسایت دانشگاه مراجعه کرده و انتخاب واحد کنند. این را هم بگویم که دانشگاه ما از تمامی حوادث پیش آمده پس از انتخابات مصون ماند. من شنبه بیست و سوم خرداد آنجا بودم. مثل قبل بود. یعنی اگر ترم پاییز تمام دانشگاه های کشور تعطیل شود، دانشگاه اصفهان ککش هم نمی گزد. نتیجه اینکه ما باید انتخاب واحد کنیم.

صبح قبل از ساعت ۷ بیدار شدم و بلافاصله به سراغ اینترنت رفتم. به خیال اینکه از هم قطاران جلو بزنم و مثل گذشته نشود که دیر برسم و ته دیگ را هم خورده باشند. ولی خبری نبود. تا صفحه را باز می کردی پیغام می داد که هنوز نوبت به ما نرسیده است. یا چیزی شبیه به این. گفتم خب لابد مسؤولش حالا خواب است و احتمالاً تا یکی دو ساعت دیگر باید صبر کنم که ساعت کار در ماه مبارک شروع شود. به نظرم آمد حالا که ما اینقدر پیشرفته ایم، برنامه را طوری طراحی می کردند که صبح نیاز به کارمندی نباشد و سر ساعت خود به خود راه بایفتد. چه انتظار گزافی!

نمی دانم چه ساعتی، کمی از صبح رفته بود که در صفحه ی ورودی نوشتند «انتخاب واحد دانشجویان ورودی ۸۶ ساعت ۱۱ فعال خواهد شد». زیر لب چیز هایی گفتم. نشسته بودم پشت میز و منتظر اینکه اجازه صادر شود. حدود نیم ساعت از ساعت یازده گذشته بود که کفری شدم و با دانشگاه تماس گرفتم. یک نفر پشت تلفن گفت که انتخاب واحد از ساعت ۳ بعد از ظهر شروع می شود. چون برخورد محترمی داشت من هم حرف هایم را سانسور کردم و با احترام کامل گفتم پس لااقل این را در سایت بنویسید که ملت الاف نشوند. و یادآوری کردم که الان خیلی از ۱۱ گذشته و پیغام «… ۱۱ فعال خواهد شد» معنایی ندارد. چند ثانیه بعد “۱۱″ را عوض کردند و نوشتند: ساعت ۱۳:۳۰ فعال خواهد شد. من نفهمیدم چرا او گفته بود ۳ بهد از ظهر. شاید من اشتباه شنیده ام.

۱۳:۳۰ به بعد تا دقایقی هرچه سعی کردم صفحه ام را باز کنم نشد. ظاهراً ترافیک سنگینی بود و پهنای باندشان جوابگو نبود. این بار بلند بلند همان چیز ها را گفتم. و ساعتی بعد که پس از کلی سلام و صلوات موفق به انتخاب تعدادی واحد شدم، یکی از درس ها پر شده بود و به من نرسید. خودم را کنترل کردم و فریاد نزدم. صبح تا عصر کلی معطل شوم و در پایان… . باید فردا به دانشگاه بروم و چند نفری مثل خودم پیدا کنم؛ تا درخواستی برای افزایش ظرفیت بنویسیم. بلکه پذیرفته شود.

به نظرم بهتر بود انتخاب واحد دستی انجام می شد. مطمئنم کمتر از حالا وقت می گرفت. صابون “شهر الکترونیک” را به تنمان می مالیم و بعد این گونه ضایع می شویم. پیشرفت ناگهانی نتیجه اش همین خواهد بود.


به استقبال پاییز!

۰۶ ۱۱م, ۱۳۸۸

چند روزی است شب های اصفهان حال و هوای پاییز دارد. کم کم شب ها را بدون ملحفه نمی توان خوابید. عجیب است و قابل تحسین. عجیب از آن جهت که شهر ما اهل این صحبت ها نبود. به گمانم چون رودخانه مدت هاست خشک شده و دارد شبیه به کویر می شود، ترحمی حاصل شده و حالا قرار است یک حال اساسی به شهروندان داده شود. قابل تحسین هم از این رو که بالاخره پاییز است دیگر.

همین سال پیش اواسط آبان بود که ما خیال کردیم پاییز می خواهد شروع شود. کمی، فقط کمی باران خوردیم و تا به خودمان آمدیم هوا سرد شده بود. یعنی اصفهان به طور معمول پاییز ندارد. یا تابستان است یا زمستان. دو بار در سال هم – یکی بعد از زمستان و قبل از تابستان و دیگری بعد از تابستان و قبل از زمستان – بهار خفیف داریم. لابد کسانی که فکر فکر می کنند بهار زیباست و همواره با نوستالژی روزهای «بهاری» اردیبهشت زندگی می کنند، نصف جهان را جور دیگری دوست دارند. بهار اینجا بیش از سه ماه دارد. هرچند که از نظر من شهر ما دو فصله است. بین بهار و تابستان تفاوت زیادی وجود ندارد.

از سازمان هواشناسی تقاضایی دارم: بیایید و هوای پاییز امسال اصفهان را «پاییزی» پیش بینی کنید. به جان خودم دلمان بدجوری هوس یک پاییز زرد و برگ ریزان کرده. پاییزی که ما اصفهانی ها فقط گاهی در فیلم ها و عکس ها دیده ایم. پاییزی که وقتی پنجره را باز می کنی خنکایش وارد شش ها شود و تا آن ته را ماساژ بدهد. در چنین پاییزی نه به آدامس اکالیپتوس نیازی هست و نه به انگشت اشاره؛ که مدام بخواهد دماغ را تمیز کند. به این انگشت برای کار های مهم تری نیاز داریم. رطوبت هوای پاییزی بدن را شاد و سرزنده نگه می دارد.

شما را به خدا بزرگواری کنید و پازز ۸۸ را دست و دل باز باشید. قول می دهم سال بعد همچین درخواست سنگینی نداشته باشم. آخر همان طور که می دانید امسال رویداد های ناگواری در کشور رخ داده. زاینده رود خشک شده، هوا بیش از حد گرم شده و مخصوصاً از اواخر خرداد ماه به این طرف مردم حس و حال خوبی ندارند و هزار و سه دلیل دیگر که به ما حق می دهد پاییز دلچسبی بخواهیم. اگر این درخواست ما را اجابت نفرمایید و بخواهید امسال را هم زیر سبیلی رد کنید، سال دیگر مجبور می شوید به خواسته ی سنگین تری تن بدهید. چیزی مثل برف زمستانه. تا ما داغ هستیم و کم توقع، جوابمان را بدهید که همیشه کمی عقب نشینی بهتر از ایستادگی ِ بی جهت و نا فرجام است.

منتظریم ها!


مرثیه برای دوستی جوان که در جبهه کشته شد – اکتاویو پاز

تو مرده ای، بازگشتی نیست، تو رفته ای
صدایت خاموش شده، خونت بر خاک ریخته
تو مرده ای و من این را از یاد نمی برم

هر خاکی گل دهد تقدیس خاطره توست
هر خونی جاری شود نام تو را دارد
هر صدایی لبهای ما را به بلوغ رساند
مرگ ترا متوقف می کند، سکوت تو را
غم مسدود بی تو بودن را


باز شدن یک وبلاگ

۰۵ ۲۴م, ۱۳۸۸

باز شدن یک وبلاگ دلیل بر آن نمی شود که…

- بازدید کننده منتظر موضع گیری آن وبلاگ نویس راجع به فلان اتفاق باشد. طرف مشغول کار مهمی است. مثل دانلود کردن یک فایل علمی و حجیم. و برای اینکه از تک و تا نیفتد می خواهد همزمان کمی بازیگوشی کند و میهمان آن وبلاگ می شود. مگر آن نویسنده کیست که عده ای منتظر نظر او باشند؟ من آدم واقع گرایی هستم.

- بازدید کننده شیفته ی نویسنده و مطالبش باشد. در بسیاری از موارد بیشتر شبیه به ترحم است تا اشتیاق. بیچاره احساس تکلیف می کند و با همان حس می خواهد بفهماند که یارو! این طور نیست… این درست نیست. غافل از اینکه مجرم خودش جرم را می داند. نیازی به یادآوری نیست. گاهی هم حس بازدید کننده نسبت به مبزبان شبیه به حسی است که طرفداران صدرنشین لیگ فوتبال نسبت به قعرنشین ها و در حال سقوط ها دارند.

- بازدید کننده زحمت کشیده و آدرس وبلاگ را آن بالا تایپ کرده باشد. احتمالاً آدرس جایی لینک شده است و مادر مرده ای از روی نادانی روی آن کلیک کرده و خیال کرده باشد چیز جالی می خواند. در بهترین حالت آدرس وبلاگ در هیستری ذخیره شده و آن بیچاره مجبور نیست به خود زحمت زیادی بدهد.

- پست های قبلی آن وبلاگ جذاب بوده باشند. اتفاقاً گاهی همه ی قبلی ها افتضاح بوده اند و بازدید کننده هر بار با ناامیدی به دنبال نقطه عطفی می گردد؛ نقطه ای که وجود ندارد و متأسفانه شیب منحنی هم منفی است و نباید بدان امید بست. البته اشکالی هم ندارد. باور بفرمایید حرکت همراه با نزول بهتر از سکون است.

- آخرین پست حتماً خوانده شود. گاهی همان پاراگراف اول آنچنان مشمئز کننده و غیر قابل فهم است که مخاطب را برای همیشه پس می زند. من آدم منصفی هستم. سعی می کنم هر از گاهی نوشته های گذشته را بازخوانی کنم. این کار با اینکه خیلی زجرآور است، ولی به ابراز همدردی با دوستان کمک می کند.

- پایان حضور آن وبلاگ، وبلاگستان فارسی را متأثر کند. امثال آن وبلاگ آنقدر زیادند که وقتی تو تعطیل شوی، آن بازدید کننده یکی دقیقاً مثل تو را می یابد و دوباره روز از نو. کمتر وبلاگی وجود دارد که مرگش دنیای مجازی را با خلأ روبرو کند. با تعطیلی هرکدام شاید تعداد انگشت شماری ناراحت شوند، ولی در عوض عده ای احساس راحتی می کنند، عده ی بیشتری ککشان هم نمی گزد و عده ی خیلی خیلی بیشتری اصلاً متوجه اتفاق نمی شوند. نه خانی آمد و نه خانی رفت.

- آن وبلاگ نویس حرفی برای گفتن داشته باشد. گاهی او هرچه به در و دیوار نگاه می کند – چون از اخبار پرت است – سوژه ای در ذهنش نقش نمی بندد. اتفاقاً اگر او عهد کرده باشد که به نوع خاصی ننویسد که دیگر تمام. تازه! اگر تمام صاحبان وبلاگ های فارسی حرفی برای گفتن داشتند، الان وضع این مرز و بوم لااقل کمی متفاوت بود. تعداد این وبلاگ های فارسی زبان مدت هاست از مرز یک میلیون گذشته و کافی است هرکدام کمی ایده داشته باشند تا ایران گلستان شود.